می خواهم دوستت بدارم
تومان75,000
12
نفر در حال مشاهده این محصول هستند!
دسته: کتاب چاپی
برچسب: اعظم اصغری, داستان دوست داشتن, داستان عشقی, رمان, عشق, میخواهم دوستت بدارم
توضیحات
بهار با شور و هیجان وارد خانه شد و فریاد میکشید : «مامان… مامان کجایی… این هم دیپلم دیگر چه میخواهی؟» مادرش، جوان بود و تنها سی و هفت سال داشت، امّا چهرهی پریده و فرتوتش نشان دهندهی رنجهای زندگیاش بود:
«فدای دختر قشنگم، من فقط خوشبختی تو را میخواهم».
شادمانی در آن خانهی کوچک ریشهای نداشت. امّا آن روز برای آن دو متفاوت بود.باید جشن میگرفتند. بهار با بیقیدی روی کاناپه افتاد:
«وای مامان دیگر از جغرافیا و ریاضی راحت شدم» .
مادر کنارش نشست و با لبخند و محبّتی عمیق نگاهش کرد، بعد با صدای آرامی گفت: «ای کاش میتوانستم هدیهای ارزشمند برایت تهیه کنم.»
«من همه چیز دارم مامان».
مادر بازهم نگاهش کرد. لحظهای چشم از او برنمیداشت. چقدر دوستش داشت. دستش را پیش بُرد و سر دختر را در آغوش گرفت. میبوسیدش و موهای نرم و شفافش را نوازش میکرد. ناگهان مطلبی به ذهنش رسید و به شکل دردی جانکاه به تمام وجودش رخنه کرد. دختر را محکمتر به سینه فشرد. آرزو میکرد زمان میایستاد و او همچنان تا بینهایت دخترش را درآغوش میگرفت. شاید اینگونه میتوانست در برابر تمام آسیبها از او حمایت کند. کمی بعد بهار را رها کرد و با سرعت به آشپزخانه رفت. مشتی آب به صورتش زد و سعی کرد اشکهایش را مهار کند. فکر کرد باید شاد باشد و جشن دختر را خراب نکند. صدای بهار او را به خود آورد:
«چی شده مامان؟ باز هم به یاد پدر افتادی؟»
مادر سعی میکرد در میان گریه، لبخند بزند امّا حالتی رقّت انگیز پیدا کرد. او به چیز دیگری میاندیشید. دوست داشت فقط گریه کند و اشک بریزد؛ به اندازهی تمام فاصلهای که قرار بود میان او و دخترش بیفتد. نمیتوانست از او دل بکند، فکر کرد برای رفتن هنوز خیلی زود است. دخترک به او احتیاج داشت. هنوز وقت آن نبود که در دنیای بیرحم تنها بماند. امّا جسم ناتوانش، گویا تمایلی به ماندن نداشت. باز دردی جانکاه از سینهاش شروع شد و به تمام سلّولهای بدنش چنگ کشید. لحظهای گمان کرد زیر پایش خالی شده و در چاهی عمیق و تاریک سقوط کرده است و بعد درهم شکسته و خرد روی زمین افتاد.
*****
تنها صدایی که داخل اتاق کوچک و نیمه تاریک شنیده میشد، صدای تیک تاک ساعت دیواری بود. بهار از این پهلو به آن پهلو شد و سعی کرد ساعت را ببیند. از سه گذشته بود و او ساعتها تلاش کرده بود تا بخوابد. بالاخره خسته و کلافه لبهی کاناپه نشست. اولین شبی بود که در خانه تنها بود و نبودِ مادر را با تمام وجودش احساس میکرد. حال بدی داشت و سعی میکرد تا به ترس عمیقی که در ذهنش شعله میکشید، غلبه کند. تمام لایههای وجودش را سایههای مبهم و ترسناک گرفته بود. بالاخره بلند شد و با عجلهای که برای خودش هم عجیب بود تمام چراغها را روشن کرد. یک مرتبه بغضی که در گلو داشت بیرون داد و با صدای بلند گریه کرد. مدتی بود که مادر از درد سینهاش شکایت میکرد. امّا او هرگز حدس نمیزد قلب مادر توان ادامه دادن ندارد. حالا در بیمارستان بستری بود و او تنهای تنها بود. هزینهی عمل قلب مادر خیلی بیشتر از تمام ارزش زندگی آنها بود. برای صبح خیلی کار داشت. باید به چند آشنا سرمیزد و تقاضای پول میکرد. فکر کرد برای انجام اینگونه کارها آمادگی ندارد و به درستی نیز همینگونه بود. او فقط درس خوانده بود و گذران زندگی به عهدهی مادرش بود و حالا تنها بود، بدون مادر و بدون هیچ پناهی.
******
به سوّمین آدرس نگاه کرد. عصبانی بود. کاغذ را مچاله کرد و روی آسفالت خیابان انداخت. وقتی از دوّمین دری که زده بود نتیجهای نگرفت، دیگر مطمئن بود که تقاضای پول از دیگران بیفایده است. به ساعت نگاه کرد نزدیک ظهر بود باید تا ساعت ملاقات، خودش را به آن طرف شهر میرساند. سوار اتوبوس شد و به یکی از صندلیها تکیه داد. خسته نبود امّا به اندازهی کافی ناتوان و درمانده شد بود.
نزدیک اتاقِ مادر لحظهای ایستاد و چند نفس عمیق کشید سعی کرد تمام درد و رنجش را بیرون بریزد. مادر، آرام دراز کشیده بود و از پنجرهی اتاق به بیرون خیره شده بود. روی نوک پا، خودش را به تخت نزدیک کرد.
«سلام مامان».
زن بدون آنکه برگردد و نگاه کند غم سنگین صدایش را حس کرد. او مادر بود.
«خستهات کردم؟»
ناگهان بغضش ترکید و در حالی که زار زار گریه می کرد، صورتش را به بدن مادر نزدیک کرد و بدون آنکه وزنش را به او تحمیل کند، بوی او را به جانش کشید. بوی بدن مادر با بویی که خاص بیمارستان بود در هم آمیخته بود. امّا باز هم برایش خوشبوتر از تمام عطرهای دنیا بود. مادر نیمخیز شد و بعد آرام آرام نشست. احساسی به زن میگفت زمان به انتها نزدیک میشود. چهرهاش مانند چینی ترک داری شده بود که منتظر یک اشاره برای شکستن بود. قطره ی اشکی گوشهی چشمش دوید. دست سرد دخترش را گرفت.
«خیلی حرفها برای گفتن داشتم، امّا نمیدانم چرا الآن چیزی به یادم نمیآید. فقط میخواهم نگاهت کنم.»
بهار سعی میکرد آرام باشد. از شب قبل با خود قرارگذاشته بود تا مادرش اشکش را نبیند. مادر نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
«اگر زنده به خانه برنگشتم…»
بهار خواست حرفش را قطع کند، امّا با حرکت دست جلوی او را گرفت.
«اگر زنده نماندم،میخواهم که قوی باشی، پدر و مادرها میمیرند و بعد بچّهها مجبورند زودتر بزرگ شوند…»
در آن لحظه مادر مثل معلّمی بود که میخواست تمام نصیحتهایش را قبل از توزیع برگههای امتحانی بگوید. صدایی از دور در سرش فریاد کشید: « فرصتی نداری!». دخترش را نگاه کرد و به او خیره ماند. دیگر ساکت بود و بعد یکباره روی تخت افتاد و دستگاهی که به وی وصل بود، ناگهان با صدای عجیب تنها خط صافی را نشان میداد. چند ثانیه طول کشید تا بهار دکتر و پرستارها را مطلع کند. پردهها کشیده شده بود و چند پرستار با سرعت در حال رفت و آمد بودند. پر از حیرت و ناباوری بود؛ چند دقیقهی دیگر گذشت و او همچنان آرام و مظلوم، تنها تلاش دکتر را از پشت پرده نگاه میکرد. گنگ بود و چهرهاش سردتر از همیشه به نظر میرسید. مدتی آنجا به انتظار ماند و به مقابل خیره شد. انتظاری کشنده بود، امّا مادر هیچگاه زنده از آن اتاق بیرون نیامد. در آن لحظه مانند کودک خردسالی بود که هیچ چیز را درک نمیکرد. کمی بعد، دکتر مقابلش ایستاده بود، لحظهای فقط به بهار نگاه کرد؛ نگاه مرد پر از ترحّم بود.
«فقط شما همراه این خانم هستید؟»
بهار نگاهش کرد ولی جوابی نداد، در واقع هیچ جوابی نداشت.
«ما تمام تلاشمان را کردیم، متأسفم…»
دیگر به حرفهای مرد اهمیّتی نداد، تنها کاری که توانست انجام دهد همراهی با برانکارد مادر بود تا سردخانه بیمارستان. همه چیز آنقدر سریع پیش رفته بود که در نظرش تمام اتّفاقات غیر واقعی بود، یک خواب بود که با بیدار شدنش کابوس تمام میشد. مادر، کمی قبل با او صحبت میکرد، نوازشش میکرد و دستانش را گرفته بود. حالا چطور جسم او را به جای دیگر منتقل کرده بودند و تنها میگفتند: «متأسفیم، ما تمام تلاشمان را کردیم!»
بهار ساعتها روی نیمکت سالن بیمارستان نشست. فکرکرد اگر مادر مُرده، پس او چرا هنوز زنده است!؟ چطور میتوانست تحمل کند؟ باید از غم میمُرد. باید دنیایش به آخر میرسید. درک اتّفاقی که افتاده بود تقریباً برایش غیرممکن بود.
توضیحات تکمیلی
| وزن | 0.476 کیلوگرم |
|---|---|
| تعداد صفحات | |
| شابک | |
| قطع | |
| موضوع | |
| سال چاپ | |
| نوبت چاپ | |
| مصحح/ویراستار | |
| نویسنده | |
| ناشر |
امتیاز 0 از 5
0 نقد و بررسی
امتیاز 5 از 5
0
امتیاز 4 از 5
0
امتیاز 3 از 5
0
امتیاز 2 از 5
0
امتیاز 1 از 5
0
اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “می خواهم دوستت بدارم” لغو پاسخ
نقد و بررسیها
پاکسازی فیلترهنوز بررسیای ثبت نشده است.